"از خانه تا مکتب"

                                                                           

      روی بستر خوابم، خوابم نمی بُرد، به موبایلم که ساعتش طبق توصیه ی روانشناسان پنج دقیقه از زمان اصلی پیش بود نگاه کردم، ساعت فیکس 1:33:19  بامداد بود. با خودم خیال پردازی می کردم، اقسام از خیالپردازی، چیزی که در این خیالپردازی ها ذهنم را مشغول کرد، واقعات تکراری "از مکتب تا خانه" بود، می خواستم واقعات را که چندین سال هست برایم تکرار می شود، روی صفحه ی کاغذ خط خطی کنم. که بعضی قسمت های این واقعات را خودم هم پشت سر گذراندم و بعضی قسمت های دیگرش حکایت از دوران مکتب آنهایست، که مثل من روزی مکتب می رفتند.

     قصه از 11:30 نزدیک به چاشت آغاز می شود، وقتیکه داد و فریاد ها بلند می شود که تا من حمام می کنم، بوت هایم رنگ، یونیفورم مکتبم آماده و غذای لذیذ هم تیار باشد.

       باریدن آب از فواره و با صدای از ته دل آواز خواندن در حمام کیف دیگری دارد، پنج دقیقه بعد صدای ترنگ دروازه ی حمام را به صدا در می آورم، با جانپاکی هر که در حمام بود، بدن و سرم را خشک می کنم و با بورس دندان یکی از برادرانم، دندانهایم را بورس می زنم، حالا دندانم پاک بشود یا نشود، ولی من از تقی پسر مامایم یاد گرفتم که هر روز باید دندانهایم را بورس بزنم.

   پیش آیینه ی عمومی حویلی ایستاده، در حالیکه با صدای بلند و دلخراشم آهنگ می خوانم، و موهایم را که هنوز کف شامپو در آن نمایان هست را این طرف و آن طرف شانه می کنم، تا کدام سویش به من چهره ی دختر کُش می دهد.!! با آنکه آیینه از بس که روبروی اش ایستاده شده ام، از من خسته شده است، ولی من از نظر عقل کمم خوشکل ترین پسر دنیا هستم و با کمال غرور روی دسترخوان که بخار از طرف غذا بالا می شود و از شِرنگ شِرنگِ شور دادن یخ ها در گلاس دوغ اطاق را به سرش بالا کرده است، می نشینم. بعد از زهر مار کردن غذا عین بچه های با نظم مکتبم یونیفورمم را پوشیده و یک بار دیگر چهره ی مهتاب مانند ام را در آیینه دیده و با بوسه ی که از مادرم می گیرم از دروازه ی حویلی بیرون می شوم.

   دختر همسایه ی که تازه در کوجه ی ما کوچ آمده است پیش دروازه ی حویلی شان ایستاده است و هی من دلم می خواهد که به طرفم نگاه کند، ولی نامرد نمی دانم به کدام رویایی غرق است که اصلن نگاه به ما نمی اندازد. ولی من که با این ضرب المثل "گر سر باشد کلاه زیاد است" دلم را تسلی می دهم به راهم ادامه می دهم، قسم معمول پسر بچه های روی کوچه بازی می کنند و از زندگی کودکی شان لذت می برند، من هم که پشت دردسر اصلن مریضم، گوش پسر بچه را می کشم و او هم نامردی نمی کند و عین آن بچه ی بی تربیت کلاس مان مرا از آجه و مادرکلانم دشنام می دهد، و من قهقهه کُنان به کوچه ی دومی می رسم. حاج آقا که نمی دانم از سرِ کدام کاسه ی پُر چرب بالا شده است از روبرویم می آید، طبق معمول عمامه اش برسرش، چپن و نمی دانم آن جاروب های کوچه بر گردنش و شکمش هم مثل همیشه گُنده است، دلم می خواهد حاج آقا را کدام حرف بزنم، ولی متاسفانه او مودبانه به من سلام می دهد و من هم عین خودش با ادب کامل علیک می گویم، از او رد شدم آخرای کوچه است، پیر زن از من اسم کدام کوچه ی را می پرسد، از گفته هایش معلوم است که خانه اش را گم کرده است و با کمی آدرس که به من داد، توانستم یک قسمی او را رهنمایی کنم، دعای پیرزن را گرفتم و به جاده ی عمومی داخل شدم، باید حواس ام را جمع کنم و اگرنه دخترای پیدا می شوند که پسرای خوش قیافه ی مثل من را با شانه بزند و یا نه اصلن موتر یا خرگادی بزند که اصلن ربط به قیافه ندارد.

   جاده ی عمومی مثل همیشه شلوغ است، اتفاق که هر روزه توجه همه را به خودش جلب می کند، شلوغی پسر بچه ها و دخترهای خورد هستند که اکثریت شان نه 7 سال بیش ندارند، با تمام شور و هیجان که دارند، همه کارهای شان از تهِ دل هستند.

خندیدن شان، دویدن شان، شوخی و حتی جنگ کردن و گریه کردن شان، که کار از تهِ دل مزه خاص خود را دارد. و گاه گاهی دل آدم می گیرد که کاش هرگز از دوران شیرین کودکی بیرون نمی آمدم، و تا ابد کودک می ماندم، که نه غم بالا داشتم و نه غم پائین.

وگذشته از اینها در جاده همه مصروف کارهای خودشان هستند، یکی گادی دستی به دستش، میوه و سبزیهای خود را تبلیغات می کند، یکی شیشه های دکانش را صافی می کند، دیگری مچی هست که با یک کفش دوختن در دو ساعت، می خواهد پدر روزگار را در بیاورد، آن طرف تر کبابی با بوی کباب اش گرسنه های که از کار خسته به سوی خانه های شان روان هستند را معده سوز می کنند و طرف دیگر صاحب تراکتور چنان گاز می دهد، که گوش برای مردم نمی گذارد.

  باالاخره آتوماتیک به یک کوچه دور می خورم، لعنتی کوچه ی مکتب است، پاسبان مکتب هم گوشی به گوشش نمی دانم، آهنگ شبنم ثریا می شنود یا اصلن موبایلش شارژ تمام کرده و هنوز متوجه نشده است.

  دروازه ی مکتب است و من هم داخل می شوم، زنگ مکتب به صدا در می آید و بعد از صف کشیدن و اجرا کردن بعضی برنامه های تکراری همه به صنف های شان می روند.


محمد عقیل انصاری

28/9/2012