نامه ی که قرار بود به "وُرزگان" فرستاده شود.


می دانم، نمی دانی چه وضعیتِ دارم، طاقتم طاق شده و حتی توان سلام دادن ندارم، نمی دانی بی تو زیستن برایم مرگِ بیش نبوده است و چقدر عمرم برباد رفته است که اگر حتی دقیقه ی از یادِ تو غافل مانده باشم. حرفهایِ زیادِ برای گفتن دارم، می ترسم دردهایم ناگفته ماند و "نفس کشیدن را فراموش کنم".

حال من را اگر بپرسی، وضعیتِ پرستوهایی مهاجر را دارم. خودم اینجا، فکرم، هوسم و دلم آنجا پیشِ توست و خاطره ها، خوشی ها و غم هایی را که با هم سپری کردیم را مرود می کنم و جنان بغضم می گیرد که هی دلم از زندگی به سیر می آید و هر بار خواهش مرگ را می کنم. اینجا بی تو چنان غریبم که حتی مرگِ لعنتی هم سراغم را نمی گیرد و بی تو چنان بی حسم که اصلن فکر نمی کنم زنده باشم، فقط دارم نفس می کشم و حتی نفس کشیدنم هم تورا می خواهد و می خواهد با تو نفس بکشد.

ولی به هر حال نمی خواهم بیش تر از این رنجت دهم، اگر از دردهایم بگویم یک عمر هم بس نیست. ولی تو هم به زودترین وقت نامردی نکن، احوالت را برایم معلوم کن، که چه حال داری با روزگار و چطور می گذرد زندگی...؟؟!!

دوستت: ....